من هم به عنوان یک مخاطب حسی را از یک اثر دریافت می کنم که الزاما حسی نیست که مد نظر خالق بوده و یا سایر مخاطبان باید به آن برسند. آنچه نقاش ارائه می کند نشانه هایی از واقعیت است. اما عین آن نیست، این ذهن مخاطب است که حلقه مفقوده نقاشی را شکل داده و به آن معنا می دهد. من هم مانند هر مخاطبی صرفا احساس مبنی بر تجربه شخصی ام را بیان می کنم . در "بوم رنگ" سعی کرده ام ترتیب خاصی رعایت کنم تا ضمن دیدن هر نقاشی، در مرور زمان از سبکها، جنبشها، شخصیتهای مهم و نیز تاریخ نقاشی جهان شناخت مختصری پیدا کنیم. بوم رنگ داستان رنگهای روی بوم است...
همه در مورد هنر من حرف ميزنند و وانمود مي كنند كه آن را مي فهمند، انگار بايد آن را فهميد... وقتيكه به سادگي مي توان آن را دوست داشت.// كلود مونه
وقتي جمله بالا را با فاصله زماني چند نسل از كلود مونه شنيدم، با خودم گفتم لابد مونه در همان عصر، از فكر اينكه جواني بخواهد ستوني چون "بوم رنگ" بزند و به خودش اين اجازه را بدهد كه از ديد شخصي و احتمالا بي ربط با جمله هايي عجيب و غريب، آثارش را به اصطلاح تفسير كند، مو بر تنش سيخ مي شده است. اين است كه احتمالا بدان وسيله مي خواسته من نوعي را ساكت كند و اين اجازه را به مخاطب آثارش بدهد تا بدون واسطه چنين افرادي از تابلوهايش لذت ببرند.
با اينهمه سال گذشته وقتي تجربه مشاهده مستقيم مجموعه اي از بهترين آثار اين هنرمند را در موزه اّرسي (orsay) پاريس داشتم، همان لحظه با خودم عهد بستم كه حتما اين تجربه لذت بخش را با ديگران نيز تقسيم كنم و حالا فكر مي كنم بستر خوبي براي اين امر فراهم شده است. البته اين راهم اضافه كنم كه همانطور كه در شماره اول اين ستون توضيح دادم، نوشته من نه تفسير و شرح تابلو از زبان يك متخصص، كه حس دريافت يك اثر توسط مخاطب آن است. لذا نسبت به دغدغه مونه نيز بي تفاوت نبوده و تنها تلاش كرده ام بيش تر همان لذتي كه او از آن دم زده است را به اشتراك بگزارم.
شايد يكي از اولين داستانهاي جذابي كه در دوران كودكي و نوجواني با آن مواجه شدم، همان داستان مشهور "شاهزاده و گدا" اثر مارک تواين بود.
دو آدم شبيه به هم كه ترجيحا از يك نطفه هم بوده اند، بنا به دو موقعيت متضاد اجتماعي، در مرور زمان به دو انسان مجزا تبديل مي شوند. موضوعي كه تا همين چندسال پيش هم طرفداران زيادي داشت و بارها بازسازي و دوباره سازي مي شد. مثلا در كشور خودمان در قالب "دو نيمه سيب" يا "خواهران غريب" روانه اكران شد و اتفاقا مخاطب زيادي را هم جذب كرد.
با اينهمه اعتقاد دارم نسل امروز ديگر با اين دست داستانها فاصله گرفته است و برعكس، به روايتهايي ترغيب شده كه اتفاقا شكلي برعكس داشته باشد. يعني دو نفر كه احتمالا از همان ابتدا تفاوتهاي اساسي باهم دارند، مجبورند همديگر را تحمل كرده و با هم زندگي كنند.
در جهان ارتباطات، در جهان موبايل و facebook اتفاقا در بي خبري ماندن و دور از دسترس بودن است كه سخت شده است. ديگر چون آن داستان كلاسيك براي اينكه دو نفر همديگر را پيدا كنند نيازي به يك اتفاق غيرعادي نيست، بلكه همديگر را نديدن خود مسئله شده است.
كمال الملك اما بيشتر به دوره مارك تواين نزديك بود تا به دوره ما. او در جهاني مي زيست كه در سطح وسيع، ارتباطي ميان انسانها نبود. گدا چه مي دانست اتاق پذيرايي قصر شاه چقدر بزرگ مي تواند باشد و به شاهزاده اگر از گرسنگي مردم يا قطحي نان ميگفتي، بعيد نبود چون ماري آنتوانت –همسر لويي شانزدهم- بگويد : خب اگر نان ندارند، بگوئيد شيريني بخورند!
كمال الملك در چنين جهاني مي زيست و اين شانس را داشت كه از حال هر دو گروه باخبر باشد. اگر به آثار او نگاهي بياندازيم، شايد در ظاهر صرفا تصاويري زيبا باشند كه حرف خاصي براي گفتن ندارد؛ اما اين همه ماجرا نيست.
به اين تابلو دقت كنيد: دو دختر بچه با چهره هايي معصوم، پاي برهنه، چشماني به غايت معصوم و هر دو خسته... . دختر كوچك تر لباس قرمز رنگ ساده اي برتن كرده است. رنگ قرمز در فرهنگهاييچون ايران و يونان با عشق و زيبايي پيوند خورده است، نمادي از عشق و زندگي. ساير رنگهاي به كار رفته در اين تابلو بيشتر كدر و مرده هستند كه اين مسئله به لباس قرمز دخترك وجهه بارزتري مي بخشد. چيزي شبيه همان تكنيك زيركانه اي كه استيون اسپيلبرگ هم در فيلم "فهرست شيندلر" با هنرمندي به كار بست. در آن فيلم ما با يك سري تصاوير سياه و سفيد مواجه بوديم و در تمام طول فيلم، تنها رنگي كه قابل رويت بود لباس قرمز دختربچه اي بود كه اتفاقا بي شباهت به دخترك اين تابلو نيست.